***
هی از این پهلو به اون پهلو شدم اما خوابم نگرفت..بلند شدم و بی سر و صدا رفتم تا یه دوش بگیرم..همیشه بعد از حمام خسته می شدم..شاید این بار هم کار کرد...
داشتم لباس هامو در می آوردم...روبروی آیینه ایستادم و اول به صورتم صابون زدم...اومدم آب رو باز کنم و صورتمو بشورم..که....
یه نفر درو باز کرد و اومد داخل...هی وای من..شهاب بود...خب معلومه کی بجز اون تو خونه هست..همین طوری متعجب به من زل زده بود...یه دفعه گفت:
-تو اینجا چه کار می کنی؟
چه خریه این...
به خودم اومدم...لخت جلو این عملی ایستاده بودم؟
سریع درو هل دادم تا بره کنار و در بسته شد..این کی بود دیگه...بی حیا...
خدا نصیب گرگ بیابون نکنه....خاک بر سرت چرا یادت رفت درو قفل کنی...
وای برای اولین بار از فرط خجالت داشتم می مردم...
اما خب..
اون درو باز کردن عین گاو سرشو انداخت زیر اومد تو...
خب دوگان تو درو قفل نکردی... مامان....
من چطور تو روی این یارو نگاه کنم؟؟؟؟
ای خدا این همه به من لطف نکن ..به خدا من لایقش نیستم...
این همه بدبختی؟؟؟؟گریم گرفته بود...اما سعی کردم اشکام نریزن و موفق هم شدم..
رفتم زیر آب و سعی کردم این اتفاق رو از یاد ببرم..
خدا کنه اونم به روم نیاره..
هر چی باشه هم اون مقصر بود هم من....
خدایا منو ببخش...
بعد یه ساعت ساویدن خودم اومدم بیرون ...وقتی می خواستم بیام بیرون اول درو یه نیمچه باز کردم و بیرون رو دید زدم که برا دفعه دوم خجالت نکشم آب شم برم تو زمین !!!! البته اگه دفعه دوم تکرار می شد منم برا دفعه دوم رگمو خش می دادم !!!... یگاااااااااااااااااااانه ....عذر می خوام خود کشی کاری نحس بیش نیس ...وقتی دیدم نیستش زود سریع لباسامو برداشتمو بازم پریدم تو حموم ...اونجا لباس بپوشم حتی لباسام بگیره به در ودیوار وخیس شه می ارزید جلو اون عملی ضایع شم !!!....طبق عادتم ...البته عادت نه همه همین جوری ان وقتی می رن حموم انگار کوه کندن ...چه بخوای چه نخوای بعد حموم پلکات زور و زور میاد رو هم ...منم که خواب رو با هیچی عوض نمی کردم ...پریدم روتختم ...نکردم موهامو خشک کنم ...همین جوری خیس خیس ریختم دورم و لالا ......
نمی دونم ساعت چند بود که با خستگی خیلی بیشتر از قبل از خوب بیدار شدم ...تا اومدم از تخت برم پایین سرم شروع یه چرخیدن کرد ...گوشامم وز وز می کرد ...اصلا فکر می کردم سرم یه وزنه صد کیلوییه رو شونم ...به به آب دهنمو هم نمی تونم قورت بدم ...همچین این گلوم تیر می کشید که جرئت پایین فرستادن نفسمو هم نداشتم ...چه غلطی کردم با موهای خیس خوابیدم ...!!! ببین هنوز نرسیده چی شدم ؟؟؟...کلا این شهاب و خونش نحسه ...لااقل برا من نحسه ....همش باید بلا ملا سرم بیاد...به بدبختی چشمامو بستم تا سرم کمتر گیج بره ونشستم روتخت ...موهامو جمع کردمو کلیپس رو محکم چپوندم روشون ...ترررررررق ....صدای شکستن کلیپس ....
اه ه ه ه ه ه ه ....لعنتی .... توکلیپس که جا نمی شن من از دست این موها چیکار کنم ؟! .......حالا که لیلا خانم نیس برام گیس کنه !!!...تازه خودمم که کلم داره دور می زنه نمی تونم ...یکی تو دلم گفت : شهاب ...!!!
دوگان جون خفه لطفا ...پاشو یه شونه بزن این بی صاحابا لااقل کمتر نشون بدن ...بلند شدم با بدبختی رفتم جلو آینه ...واااااااااااااااای ...قیافه رو ....موهام عین سیم ظرفشویی پیچیده بودن تو هم ...یه پفی ام کرده بود ...اوه اوه ...برس رو برداشتمو شونشون کردم ...گلوم خیلی درد می کرد...بعله یگانه خانم بایدم سرما بخوری وقتی دیشب با اون ریخت قشنگت جلو اون عملی دانس دادی ...اینم مکافات عملت ...
موهامو با یه کش مو ساده قرمز بستم...طوری بردم بالا ودم اسبی بستم که از زیر روسریم بیرون نیاد...مانتو وشلوار جینمو پوشیدمو کیف وکتابمو برداشتم ورفتم بیرون ...تایه ساعت دیگه کلاس داشتم ...زودتر از دست اون عملی فرار می کردمو چشمم تو چشمش نمی افتاد بهتر بود...از بالا تو سالن رو دید زدم نبود ...جلدی رفتم پایین وتند تند بند کفشامو می بستم که فقط امروز رو فرار کنم ....بعدم صاف ایستادمو بند کیفمو رو شونم انداختم و کلاسو رمو برداشتم که برم .........
- یگااااااااااااااااااااااا ااانه .......
صدای کی بود؟؟؟....نگاه رو ساعتم کردم 6:25...
شهاب هنوز خونه بود...پس هنوز شرکت نرفته ...صداهم صدای اون بود...چرا داد زد ؟!...همون موقع بازم صدا داد زدناشو شنیدم ....
- یگانه کجایی ....یگانه ......
کفشامو با زور از پام کندمو پریدم تو ...کجا بود حالا....تو آشپزخونه رو نگاه کردم ...نه بابا صدا از بالا بود...تند تند پله ها رو رفتم بالا...احتمالا تو اتاقش بود ...درو با شدت بازکردم ...یه گوشه اتاقش کز کرده بود...معلوم نبود چه مرگش بود... رنگش سیاه می زد...لباشم که کبود شده بود...چشماش که همیشه خدا خمار می زد حالا داشت بسته می شد...تا منو هاج واج تو در دید...داد زد...نمی دونم با اون حالش چه جوری داد می زد:
- بیا تو دیگه ...چی رو نگاه می کنی ...
- چیکارم داری ؟!
فریاد...بازم صداش بلند بود"
- گفتم بیا تو
با قدمایی آهسته ...لرزون وسست رفتم داخل ...کنارشو دید زدم ...یه در نوشابه با یه خورده آب توش بود...یعنی آب نبودا یه خورده مایع می دونم چی بود ...شایدم چای ...تو دستش یه بسته بود...از اون زهرماریا ...اینو دیگه خوب فهمیدم ...در بسته روباز کردو مواد رو ریخت تو مایع نو درنوشابه ...
مات نگاش می کردم ...گفت :
- بیا جلو
- چی ؟!
داد زد:
- کری ؟! میگم بیا جلو
رفتم جلو ...گفت :
- بشین
- نمی خوام ...چه غلطی می خوای بکنی ؟!
- ببین این غلطی که من می خوام بکنم به تو هیچ ربطی نداره اکی ؟!تو پولتو می گیری ...
پریدم وسط حرفش :
- ولی من نیومدم که تو کارای زشتت شریک شم ...
- ببین دستام جون نداره وگرنه خفت می کردم ...برو اون کش رو رو دراور بردار ....
فقط نگاش می کردم ...بلند شد به طرفم خیز برداشت جیغ زدمو رفتم عقب ...انقد که خوردم به دراور...این دفعه ترسیدم واقع ترسیدم ...رفتارای قبلشو یادم نرفته بود...با صدای آروم گفت :
- مثل بچه آدم اون کش رو بیار
دستام می لزرید ...برگشتم کش رو برداشتمو رفتم طرفش ...حالش اصلا خوب نبود ...پرستارش بودم ؟؟؟...پس باید کمکش می کردم ...مغزم اون موقع فقط می گفت هرچی می گه انجام بدم ...شاید این ریسک رو می کردم که فقط جون سالم به در ببره ...جز من کسی تو اون خونه نبود اگه کمکش نمیکردم بازم با کاراش ممکن بود...تکرار اتفاقای قبل ....صداشو شنیدم :
- خب حالا بیا نزدیک ...بشین ...بشین کش رو ببند دور بازم ...بشین دیگه
نشستم ...بلوزش آستین کوتاه بود ...یه کم آستینشو زدم بالا وکش رو بستم ...دستام از بس یخ کرده بود حس می کردم دوتا تیکه یخ شدن ...گفت :
- محکم گره بزن ...من جون ندارم محکم تر...خب خب..بسه ...دستم ....دستم اووووووف ....
گریم گرفته بود...داد می زد ...بعدش آروم حرف می زد ...چشماشو می بست هذیون می گفت ...اصلا نمی فهمیدم دارم چع غلطی می کنم ...یه دختره نوزده ساله ...چی می دونستم از این چیزا؟؟؟....صداشو می شنیدم واشکام میریخت....
- سرنگ رو بردار...بردارش با توام ...
سرنگ رو برداشتم ...انقدر شل گرفته بودمش که داشت می افتاد...قلبم توپ توپ می زد....
- پرش کن ...سرنگ رو بزن تو این پرش کن ...
به در نوشابه بغل دستش اشاره کرد... سرنگ رو زدم تو مواد وکشیدم بالا....یه مایع قهوه ای رنگ سرنگ رو پر کرد....
- بیا جلو...بزن رو دستم...انقد بزن تا رگم پیدا شه ...
زدم رو دستش ...
- بزن بزن رگمو پیدا کن....سیلی چه جوری می زنی ...محکم ...آها...خوبه ...خوبه ...حالا سوزن رو بزن تو رگ ...تو رگ فقط تو رگ ...مواظب باش ....
صورتم خیس اشک بود...اون نمی فهمید من چی ؟!...ریسک بدی بود...به عنوان پرستار ریسک بدی کردم ...داشتم خودم دستی دستی بهش مواد تزریق می کردم ...لعنتی ....سوزنو بردم طرف دستش ...اما دستام می لرزید...اونم جون حرف زدن نداشت اما گفت »:
- دستات نلرزه ...یواش ...یواش ...نزنی زیر پوستم ..رگمو نگاه کن ...
دیگه داشتم هق هق می کردم ...سوزن رو تو رگش فرو کردمو بعدم خالیش کردم ...چشماشو بست ....داشت غش می کرد ...فقط سفیدی چشماشو می دیدم ...مواد رو تزریق کردم اما ...صداشم هنوز می اومد...هنوزم می گفت :
- بسه ..بسه ...برش دار ...برو کنار...
سرنگ رو انداختم کنار ودست کشیدم رو صورتم ...اشکامو پاک کردم ...چشماش نیمه باز وبسته بود...می فهمیدم هیچی حالیش نیس...فقط دستمو بالا بردمو محکم همون جوری که خودش می گفت سیلی بکش کشیدم زیر کوشش....حتی تکونم نخورد ....به دیوار تکیه داده بود وتوحال خودش ...می دونستم اینا به خاطر تزریق مواده ...یعنی اولش این حالت رو دارن بعدش یه کم که بگذره شارژ می شدن مثل آدم سالم ...بی توجه کیفمو برداشتمو رفتم بیرون ...دراتاق رو جوری زدم بهم که فکر کردم لولاهاش شکست ... سرم گیج رفت..به سرفه افتادم...گلو درد بدجوری اذیتم می کرد....سر گیجه هم از یه طرف....اون چیزی که تو اتاق دیدم..خدایا....
من اومده بودم اینجا کمکش کنم یا بهش مواد بدم؟نه...
نمی تونم... پنج شش تا پله رو رفتم پایین...روی پاگرد ایستادم...هنوز مونده بود تا برسم به پایین..وای خدا کلاس...چه طوری با این حالم برم...دوباره سرگیجه..تمام خونه داره می چرخه..سعی کردم آروم از پله ها برم پایین....یکی...دومی هم رفتم...چهار تا دیگه بیشتر نمونده..یگانه برو...تو می تونی....دوباره یه سرگیجه ی دیگه..این بار شدید تر...یه چیزی محکم خورد به زمین و صدا داد..شاید هم خودم بودم... پلک هام روی هم افتادن....هیچ رمقی نداشتم....دیگه هیچی رو حس نمی کردم...
چشمامو باز کردم..توی اتاقم بودم.. به ساعت روی دیوار نگاه کردم...ساعت سه رو نشون میداد....از پنجره نور نمیومد داخل..اما میشد حدس زد که ظهره...
خواستم از جا بلند بشم که در باز شد...شهاب بود...وقتی دیدمش دوباره یاد اون کارم افتادم....بغضم تبدیل به دونه های اشک شد...شونه م بدجور درد می کرد...خسته بودم...گلو درد بهم فشار می آورد....انگار توی سرم یه وزنه ی صد کیلویی گذاشته بودن.....
اومد نزدیکم..روی تخت نشست...چند ثانیه هیچی نگفت..بعد آروم زیر لب گفت:
-حالت خوبه؟
رمق حرف زدن نداشتم..اما تمام قدرت نداشتمو جمع کردم تا این جملاتو بگم:
-نه خوب نیستم...اون چه کاری بود کردی؟ها؟من اومدم اینجا کمکت کنم دست از مواد برداری نه خودم بهت مواد تزریق کنم...چرا منو صدا کردی؟چرا خودت اون کارو نکردی؟چرا گذاشتی عذاب وجدان بگیرم...
تن صدام بالا رفته بود....دیگه نتونستم داد بزنم..آروم ادامه دادم:
-چرا این کارا رو می کنی؟چرا زندگیتو تباه می کنی؟چرا من حالم بده؟چرا شونم درد می کنه؟چرا بابام اذیتم می کرد؟چرا مامانم مرد؟؟منم آدمم..چرا این طور شد؟چرا اومدم اینجا؟چرا..؟
کم کم داشتم از حال می رفتم...زیر گردنمو گرفت..دستش به شونه م خورد و دردش بیشتر شد...زیر لب آخی گفتم...سرمو روی بالش گذاشت.... پتو رو روم کشید و گفت:
-بخواب..تب داری..حالت خوب نیست..
صداش هر لحظه کمتر می شد...تصویرش هم دور تر می شد...دوباره داشت خوابم می برد..دوباره هیچی حس نمی کردم...دوباره گلو درد یادم رفت و دوباره خوابم برد....
این بار که چشمامو باز کزدم همه جا تاریک بود...چراغ خوابو باز کردم..شهاب روی صندلی میز مصالعه ام به خواب رفته بود...شاید هم خواب نبود...سرش روی میز بود....سعی کردم از جا بلند بشم....درد شونه ام امونمو بریده بود... پامم درد می کرد...دستمو به دیوار گرفتم و لی لی روی پای سالمم راه می رفتم...روی پله ها چهاردستی نرده رو گرفتم تا نیوفتم....
رفتم سمت یخچال....از توی درش جعبه ی قرصا رو درآوردم...گشتم تا یه بروفن پیدا کردم....
یه لیوان برداشتم تا آب بخورم که یه دفعه صدای شهاب باعث شد زهره ترک بشم:
-چه کار می کنی؟
لیوان از دستم افتاد و شکست...دستمو روی قلبم گذاشتم و برگشتم به سمتش..
هول شد و گفت:
-ببخشید ترسوندمت؟
هیچی نگفتم...خم شدم تا خورده شیشه ها رو جمع کنم....اومد سمتم و گفت:
-تو حالت خوب نیس..برو من جمع می کنم..
بهش نگاه کردم...فاصله بینمون زیاد نبود..دوباره اون بغض لعنتی...
رفتم توی هال....سعی کردم به این فکر نکنم که چه کار بدی کردم...سعی کردم به این فکر نکنم که دوبار بهش مواد رسوندم...یه بار با خبر کردن سهند به صورت غیر مستقیم و این بار....خدایا منو ببخش...
تنم داغ بود ولی نه زیاد....تصمیم گرفتم برم دوش بگیرم...رفتم توی حمام..توی آیینه به خودم نگاه کردمتنم داغ بود ولی نه زیاد....تصمیم گرفتم برم دوش بگیرم...رفتم توی حمام..توی آیینه به خودم نگاه کردم..
لباسم بد نبود..یعنی پلیور نازکی که زیر مانتو می پوشیدم بود و شلوار جین گشادم...یعنی لباسام رو عوض نکرده بود..باز خدا رو شکر...
رفتم زیر آب ولرم.... پام هنوز می لنگید...اگه دیشب حمام نمی کردم شاید هیچ یک از این اتفاقا نمی افتاد..
حولمو تنم کردم...اول نگاهی به راهروی اتاقا انداختم که خوش بختانه کسی نبود....با وجود پا دردم سعی کردم به سمت اتاقم بدوم..
لباسامو پوشیدم...تبم تقریبا قطع شده بود....یه پلیور نازک صورتی چرک با یه شلوار سفید کتون..یه کلاه هم سرم کردم تا گوشامو بپوشونه...خیلی گرسنم بود...رفتم پایین تا یه چیزی درست کنم و بخورم...
بروفن کار خودش رو کرده بود..شونه ام تقریبا دردش قطع شد اما سرم هنوز یه مقدار درد می کرد و درد پام هم پابرجا بود...
توی آشپزخونه شهابو دیدم..وقتی متوجه من شد به سمتم برگشت و گفت:
-بهتری؟
زیر لب گفتم:
-آره بد نیستم..
-نتونستم ببرمت بیمارستان..یه ساعت بعد از رفتنت از اتاق اومدم پایین که دیدم افتادی رو زمین...از پله ها افتاده بودی انگار..آره؟
-آره
-همه جا برفه...ماشین خراب شده...برای همین نتونستم ببرمت بیمارستان...بیا غذا بخور تا یه ساعت دیگه دکتر میاد معاینه ات کنه..تب داشتی..همش داشتی هذیون می گفتی..
چیزی نگفتم..فقط روی صندلی نشستم و به چلو کباب روی میز خیره شدم...اول فکر کردم از بیرون گرفته اما گفت:
-ببین خوشمزه اس یا نه..خیلی وقته کباب درست نکردم..
تعجب کردم..شهابو این حرفا..بابا ایول..
بیماریم یادم رفته بود انگار...دوست داشتم کل کل کنم باهاش..گفتم:
-فکر نمی کردم این قدر کدبانو باشی..
رگه های عصبانیتو توی صورتش دیدم..اما سعی می کرد مهربون باشه..
-ببین دوباره شروع نکن..مریضی نمی خوام سر به سرت بزارم...به جاش تشکر کن..
-مگه من برات غذا درست می کنم تو تشکر می کنی؟
سعی کردم توی کلامم نشونه ای از رنجش نباشه اما ناخودآگاه این رنجش پیدا بود..
نمی دونم حس کرد یا نه...اما با بدجنسی گفت:
-خب تو وظیفت همینه مگه نه؟اما من که وظیفه ندارم وقتی مریض میشی ازت مراقبت کنم..
حس رنجشم چند برابر شد...
یکی نیست بهش بگه من می خوام کمکت کنم که تن به کلفتی میدم عوضی..حرفامو توی دلم ریختم و از جا بلند شدم..
زیر لب گفتم:
-دستتون درد نکنه که مراقبم بودین...
اینو گفتم تا شرمندش کنم اما اون جوابی نداد..دلمو بیشتر سوزوند..
به اتاقم برگشتم...دلم گرفته بود...مبایلمو برداشتم و به ارغوان زنگ زدم..اون همیشه تو این موقعیت ها کمکم می کرد..
-بله؟
علی تلفن رو برداشت...
-سلام علیرضا خوبی؟
-سلام خانم بی وفا..تو خوبی؟چه عجب..
-بی وفا کدومه؟تو بی وفایی که یه حالی نمی پرسی..
-اتفاقی افتاده یگانه؟صدات غمگینه..
بغض توی صدامو کنترل کردم و گفتم:
-نه چیزی نیس...دلم گرفته..خواستم با ارغوان صحبت کنم..
-ارغوان رفته خونه مامانش...حوصلش سر رفته بود..منم تازه از سر کار اومدم..میخوای بیام دنبالت بریم دور بزنیم؟دنبال ارغوانم میریم..
-آره بیا..فقط..
-فقط چی؟
-آدرسو داری؟
-نه...بگو
آدرسو بهش دادم و گفتم رسیدی یه تک بزن بیام بیرون...
از جا بلند شدم و رفتم سر کمدم...
پالتوی مشکیمو با همون کتون سفید با شال و کلاه بافتنی سفید و مشکی پوشیدم...دستکش های سفیدم هم گذاشتم کنار کیفم تا یادم نره..جلوی آینه ایستادم...تصمیم گرفتم آرایش کنم..
وسایل زیادی نداشتم....یه کم ریمل زدم که مژه های بلندم بلند تر شدن...یه لایه خط چشم سفید توی چشمم..یه رژ کالباسی خوش رنگ با رژ گونه ی ستش..از سایه هم خوشم نمیومد...
موهامو با کیلیپس جکع کردم و کلاهمو زدم...چه جیگری شده بودم...عطرم رو هم روی خودم خالی کردم..اصلا هم عین خیالم نبود که شهاب شام نداره...به جهنم...بره کلفت بگیره..من اومدم اینجا پرستاریشو کنم نه کلفتیش...بی شعوره بی تربیت...
یگانه جدیدا بی ادب شدیا...رفتم بیرون ...شهابم همزمان با من از آشپزخونه اومد بیرون...وقتی دید شال وکلاه کردم چهرش حالت تعجب به خودش گرفت :
-کجا؟!
- بیرون
-اینوکه خودمم می دونم ...تواین هوا ؟!
-خوبیش به این هوائه
-نمی خواد بری ...
-رفتن یا نرفتم به کسی ربطی نداره
هنوز دلخور بودم ...هم ازخودم وکار احمقانم هم ازاون وشخصیت احمقانش !!!...اونم که مثل من دوست داشت کل کل کنه جلومو گرفت :
-تا نگی کجا میری نمی ذارم پاتواز این دربیرون بذاری
-چیه غیرتی شدی ؟؟؟ می گین معتادا غیرت ندارن راسته ؟!
رگش زد بیرون...حالا رگ عصبانیت بود یا غیرت ...ولی بیشتر عصبانیت چون ازاین کلمه به شدت بی زار بود...به طرفم یورش آورد ...جاخالی دادمو یه جیغ کوتاه زدم ...ایستاد ونگام کرد ...نگاش بوی تهدید می داد...هم چنین خط ونشونی که با حرفاش می کشید :
-ببین من هرچی می خوام با تو راه بیام تو حالیت نیس ...بهت گفتم رو مخم راه بری زبونتو می برم نگفتم ؟!
-همش تقصیر خودته ...تو با من راه بیا توآدم شو چی میشه ؟!
-تو ازمن پول می گیری برا من کار می کنی ...تو باید هرچی من میگم انجام بدی...
دویدم طرف در...اومد جلوکه بگیرتم ...تو یه حرکت با دستام هلش دادم عقب ...می دونستم قویه برا همین سعی کردم مچمو نگیره ...یعنی ازش دور می ایستادم ...بازم به طرفم اومد تا فکر کنم می خواست همون زبونمو کوتاه کنه که ...........
صدای زنگ در نگاه هردومون رو به حیاط کشوند ...مخم تو یه ثانیه فعال شد وبا دو ...با سرعت دویدم بیرون ....انقد تند تند می دویدم که چند بار تلو تلو خوردم ...نزدیک بود سکندری با مغز برم تو در ...ولی بالاخره سالم رسیدم...شهاب دنبالم می اومد...اونم می دوید ...درو بازکردم وبا دیدن ماشین علی پریدم توش :
-برو ...فقط زود برو ...
-یگانه چی شده ؟!
داد زدم :
-برو علی برو ...حرکت کن ....زودباش
ماشینو روشن کرد وحرکت کرد ...همون موقع در خونه باز شد وشهاب اومد ...برگشتم دیدم ...داشت دنبال ماشین می دوید...ولی علی زود گاز ماشنو گرفت ودر رفتیم ...شهابم همون نیمه راه ایستاد ونگاهمون می کرد...قلبم داشت می اومد تو دهنم برگشتم رو به علی وگفتم :
-ممنون ...خیلی کمک کردی ...
با تعجب بهم نگاه کرد وچیزی نگفت ....
-علی رضا ؟! چت شده ؟!
-چیزی نیس....
انگار از کارم ناراحت شده بود ...یعنی فکر می کرد من همه زندگیمو می ذارم کف دستشون !!!...حالام بادیدن شهاب ...شاید فکرای خوبی درموردم نداشت اما بی خیال شدم ..گفتم :
-خب بابا ...بعد قضیشو می گم بهت ...ارغوان کوش ؟!
-داریم میریم دنبالش
سرمو با لبخند تکون دادمو به جلوم خیره شدم ...مثل اینکه از تو چاه دراومدم افتادم تو چاه...حالا با این وزنش چیکار کنم ؟!...اِ یگانه ...بی تربیت چی گفتی ؟!....منظورم اینه که چه جوری قضیه رو بپیچونم نفهمن ...خدا بخیر کنه ...کاش علی رضا همه چی رو ازیادش ببره ...