پرستار من 15
پرستار من(14)
نمی دونستم کجا برم..نمی دونستم این درد رو به کی بگم...باید یه هم راز برای خودم پیدا می کردم...وگرنه خفه می شدم....این همه بدبختی توی این مدت کم....نمی تونم..
-دربست..
-کجا می رید؟
-اکباتان
-هفت تومن...
زیر لب گفتم:
-به جهنم..
و سوار ماشین شدم...چشمامو روی هم گذاشتم و سعی کردم به هیچی فکر نکنم..البته سعی نیازی نبود...چون ذهنم خالی بود..
خالی از هر چیزی...
دیگه حتی مغزم نصیحتم نمی کرد..حتی بین خودم و خودم جدالی وجود نداشت...
هیچی...
فقط به این فکر می کردم که چرا بین این همه آدم من پرستارش شدم...چرا من؟؟؟
پرستار یه مرد...
پرستار یه شخص معتاد..
یکی که می خواد از سنگ باشه اما دلش پاکه..
یکی که می خواد خودشو آلوده کنه و نمی تونه...
یکی دیگه می خواد بگه زشته اما صورتش بین اون همه نقاشی حرف اولو زد...
پرستار یه پسر جوون...
پرستار شهاب..
شهاب کیانی...
کرایه شو دادم و از ماشین پیاده شدم...به آپارتمان نگاه کردم...شک داشتم که حرف بزنم..می ترسیدم بخواد نصیحتم کنه...از این کلمه بیزار بودم...مخصوصا توی این شرایط..
به تصویر خودم توی آینه ی اتاق ارغوان نگاه کردم...این چشمای پف کرده مال یگانه ای بود که وقتی از خونه ی پدریش فرار کرد هم این قدر ناراحت نبود... و این قدر طعم تلخ غم رو نچشید...
شاید می تونستم با علیرضا حرف بزنم...حداقل اون مثل برادرم بود... می تونست یه راهی پیش روم بزاره... می دونم اگه با ارغوان حرف می زدم می خواست نصیحت کنه...همه ی دخترای اطرافم این طور بودن...هر وقت مساله روی این ماجرا ها بود تنها کارشون زخم زبون و نصیحت بود.. اما علیرضا..نمی دونم
تلویزیون روی پی ام سی بود....آهنگ بعدی از افشین بود...چند لحظه گذشت...ارغوان فهمید می خوام با علیرضا حرف بزنم برام شربت آورد و رفت توی آشپرخونه خودشو سرگرم کرد...
صدای افشین توی فضا پیچید:
خدایا خسته گردم خلاصم کن
پر از رنج و غم و دردم رهایم کن
من از این نشعه بیزارم خداوندا
بیا آغوش پاکت را از آنم کن
خلاصم کن خلاصم کن
خلاصم کن خلاصم کن
از این درد و از این تنهایی و دیوار
از این بد نامی و روح و تن بیمار
از این افیون بی درمون لاکردار
خداوندا خلاصم کن از این آوار
خلاصم کن خلاصم کن
خلاصم کن خلاصم کن
منم چون سایه ای در یک شب مهتاب
که افتاده ز نیزاری به یک مرداب
منم چون نی پر از ناله پر از فریاد
خداوندا خلاصم کن از این بیداد
خلاصم کن خلاصم کن
خلاصم کن خلاصم کن
خدایا خسته گردم خلاصم کن
پر از رنج و غم و دردم رهایم کن
من از این نشعه بیزارم خداوندا
بیا آغوش پاکت را از آنم کن
خلاصم کن خلاصم کن
خلاصم کن خلاصم کن
صورتم خیس شده بود..خدایا شهاب... افشین حرف دل شهاب رو می زد..یعنی اونم می خواست ترک کنه؟؟یعنی شهابم دوست داشت از این بند خلاص بشه؟؟؟؟
-می خوای بگی چی شده یا نه؟؟
-علی...
-جانم خواهری؟ چی دل کوچیکتو غصه دار کرده؟؟بگو عزیزم..
-علی دلم گرفته..شهاب ..شهاب ممکنه ایدز داشته باشه...
با حالت گنگ نگام کرد و گفت:
-چی داری می گی؟؟
-HIV...شهاب...
-یگانه درست حرف بزن ببینم...
نفسم گرفت....علی کنارم نشست و گفت:
-آروم باش دختر...چت شده؟؟؟آروم باش حالا می میری بچه...
شربت رو از روی میز برداشت و گفت:
-یه ذره از این بخور..بخور حالت جا میاد...
به زور یکم خوردم و لیوان رو پس زدم...
-حالا اگه آرومی بهم بگو چی شده..
سرم رو به مبل تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم... شروع کردم به تعریف کردن...تمام حرفای دلم رو ریختم بیرون...طاقت راز داری نداشتم..باید به یکی می گفتم..وگرنه خفه می شدم...
حرفام که تموم شد چشمامو باز کردم...
علیرضا اصلا نصیحتم نکرد...همون چیزی که می خواستم ...فقط با یه حال مغموم گفت:
-بسه دیگه گریه...پاشو برو توی اتاق یکم دراز بکش...پاشو عزیزم..
از جا بلند شدم که سرم گیج رفت و نزدیک بود بیفتم... علی زیر دستمو گرفت و گفت:
-وقتی این همه گریه و زاری می کنی همین نتیجه اشه..
زیر بغلم رو گرفت و به اتاق بردم...روی تخت دراز کشیدم که گفت:
-به هیچی فکر نکن...فقط بخواب...باشه؟
زیر لب گفتم:
-باشه...ممنون..
چشمامو بستم اما خواب...به هیچ وجه..شاید استراحت میشد کرد..اما خواب نه...دوباره و دوباره ذهنم برگشت...ایدز..شهاب..شهابی که فقط بیست و چهار سال داره....شهابی که...شهابی که خودش خواست این طور بشه....
بخاطر نفس بود..نفس کی بود؟؟؟عشقش؟کسی که دوستش داشت؟حتما همین بود وگرنه برای چه کسی می تونه این طوری زندگیشو به گند بکشه؟؟؟
فقط عشق می تونه اینقدر قوی باشه...
تیکه ی شعر افشین توی ذهنم چرخید:
خدایا خسته گردم خلاصم کن
پر از رنج و غم و دردم رهایم کن
من از این نشعه بیزارم خداوندا
بیا آغوش پاکت را از آنم کن
خلاصم کن ....خلاصم کن
شهاب توام می خوای خلاص بشی؟؟ خدایا شهابو نبر..تو رو خدا..نه به خاطر من..به خاطر مادرش...برای دل پدرش...برای این که هنوز مونده تا زندگی کنه...شهاب هنوز جا داره...تا اینکه بمونه و بشنوه که کسی بهش بگه بابا....تا این حرف رو بشنوه و ذوق کنه..شهاب هنوز زوده...گناه داره....
از جام بلند شدم و رفتم دستشویی..صورتم رو با آب سرد شستم..آب خیلی سرد بود..ماله هواست دیگه..با یادآوری این که توی ماه دی هستیم یادم اومد که امتحانا دارن شروع میشن و من هیچی بلد نیستم... از طرفی هم نمی خواستم گند بزنم..
سجده رفتم و برای شهاب دعا کردم...برای این که خوب بشه و برگرده پیش پدر و مادرش...حتی اگه من هم توی آیندش نقش نداشته باشم مهم نبود.... مهم این بود که اون خوب باشه...
چادر نمارو جمع کردم که ارغوانو توی درگاه دیدم:
-عزیزم چای می خوری بریزم؟
لبخندی زدم و گفتم:
-بریزی که خیلی ممنون میشم....ببخشید خیلی زحمتت دادم..
اخم کرد و گفت:
-ساکت باش..وگرنه از خونه میندازمت بیرون..زود باش بیا...
لبخندی زدم و باشه ای گفتم.. خوبه حداقل جایی بود که وقتی غم دارم کمی آروم بشم...
داشتیم چای می خوردیم که علی گفت:
-کی نوبت سونوگرافی داری؟
ارغوان گفت:
-فردا عصر...
بعد با لبخند ادامه داد:
-به نظرتون نی نیم دخمله یا پسمل؟؟؟
به مبل تیکه دادم و گفت:
-به نظر من دوقلوئه...
علی گفت:
-لطفا از این نظرا نده...ارغوانو تو کمید دو تا بچه دیگه هم بیاره من باید مهدکودک بزنم...
ارغوان یه قند برداشت و به سمتش پرت کرد که علیرضا با خنده گفت:
-عاشق همین خر بازیات شدم دیگه..
این دفعه ارغوان جیغ کشید:
-علـــــــــی می کشمت...چه کار بچم داری؟
منم گفتم:
-راست می گه علیرضا.. حق نداری به بچه های خواهرم حرف بزنی...
علیرضا با اعتراض گفت:
-اِ اینطوریه؟نه خیرم جنابعالی عمه ی بچمی نه خالش..گفته باشم..
ارغوان گفت:
-نخیر..خالشه..
خندیدم و به کل کل اونا گوش دادم... چه خوش بودن..بی هیچ غمی...بی هیچ دردی...
با صدای زنگ گوشیم از جا بلند شدم و به سمت کیفم رفتم...شماره ی سهند بود...با ترس جواب دادم و گفتم:
-چی شده؟
-یگانه آروم باشه..خانم کیانی زنگ زده بیمارستان از پرستار حال شهابو بپرسه که اونم گفته ازش آزمایش ایدز گرفتن منتظر جوابن...اونم حالش بهم خورده...
با ناله گفتم:
-نه.. همین یکی کم بود...حالا کجاس؟
-آوردنش بیمارستان...الان آقای کیانی بالای سرشه...بهش سرم زدن...
-من بیام؟
-نه نمی خواد بیای...بمون خونه...بهشون گفتم که رفتی استراحت کنی..دوباره نیا اینجا..من پیش شهابم..خانم کیانی هم وقتی سرمش تموم شد مرخص میشه..
پوفی کشیدم و گفتم:
-باشه...فردا صبح میام..چیزی شد بهم بگو..
-باشه کاری نداری؟
-نه..
خداحافظی کردیم و قطع کردم...علیرضا پرسید:
-چیزی شده؟
-نه...لیلا خانم فهمیده ازش آزمایش گرفتن حالش بهم خوره...حالا هم زیر سرمه...
-این پسر با خودش و اطرافیانش چه کرده...
آره واقعا... همه رو داغون کرده...اما آیا ضربه ای که خودش خورد سنگین تر از این چیزا نبود؟؟؟اون زندگی خودش رو خراب کرد...و این زندگی هم فقط به جواب یه آزمایش بسته شده...
دوباره از ته دلم خدا رو صدا زدم...
برای صدمین بار...
و ازش خواستم شهابو نجات بده
- لااقل صبر کن بیام برسونمت
- نمی خواد خودم میرم، تا بیای تو آماده شی ماشین بزنی بیرون من خونه ام
- حالا مطمئنی مرخصش کردن ؟!
- آره بابا قرار بود امروز بعداز ظهر مرخص شه
- یگانه
- واااااای علیرضا باز شروع نکنا
با تعجب گفت :
- من که هنوز هیچی نگفتم !
- می دونم میخوای بگی نرو این شغل به دردت نمی خوره واین حرفا....
لبخند زد وسرشو تکون داد:
- نخیر می خواستم بگم مواظب خودت باش !!!!!
بعدشم فوری یه شکلک مسخره باصورتش درآورد ...خندم گرفته بود انگار نه انگار داشت بابا می شد ...هنوز بچه بود ...ارغوان چپ چپ نگاش می کرد...گفتم :
- خدا صبرت بده ارغوان ...خب دیگه مارفتیم
خدافظی کردم و رفتم سرخیابون...می خواستم به شهاب فهش بدم ولی دهنم باز نشد...آخه اگه ماشینو ازم نمی گرفت که این همه بدبختی نمی کشیدم ...یکی نیست بگه چرا نذاشتی علیرضا برسونتت ؟؟؟...اون بیچاره که راننده سرویس نیست هی منو این ور و اون ور کنه !!! خدارو شکر این دفعه ایستگاه اتوبوس نزدیک بو تازه اتوبوس خلوت بود حالم بد نشد ...بلافاصله سوار شدم .تا بیاد برسه هزارجور فکر مغزمو متلاشی کرد...دیگه موقعش بود ...دیگه باید راضیش میکردم .حالا که حالش خوبه وبا مسکن وآمپول آروم شده از حالا به بعدم تحمل می کنه وترکش میدیم...ولی اون خیلی زوره ...اگه نخوادچی؟!...اگه باز لجبازی کنه؟!...اگه باز سرم داد بزنه بگه به تو ربطی نداره !!! خدایا به خیر بگذرون...می ترسیدم .یه دلهره کوچولو که نه ،یه کم بزرگتر تو دلم پیچ وتاب می خورد...می ترسیدم نتونم جواب محبتای لیلا خانمو بدم ...اگه ترک نکرد ...اگه نخواست ...اگه لج کرد یه بلایی سرخودش آورد چی ؟!...چشمامو بستم وسرمو به صندلی تکیه دادم ...زیر لب خدارو صدا می زدم ...
با صدای پیییییییس در تاشو اتوبوس چشمامو باز کردم ...زود تر ازهمه خودمو ازمیون زنا کشیدم بیرون ورفتم پایین .تند تند راه می رفتم .کاش خونه باشن .کاش وقتی رسیدم شهاب رو آورده باشه .خدا کنه سهند راست گفته باشه .کاش جواب آزمایشش اومده باشه ...کاش HIVمنفی باشه !
وقتی رسیدم نزدیک خونه با دو خودمو رسوندم به در خونه ...همون طوری که نفس نفس می زدم دستمو گذاشتم رو اف اف .....
کسی جواب نداد...بی حوصله بازم دستمو گذاشتم رو اف اف ویه زنگ طووووووووولانی زدم ....
تعطیل بود....با حرص مشتمو کوبیدم به در....کلید داشتم اما دوست داشتم درو به روم بازکنن!
یعنی هنوز نیومده بودن ...می ترسیدم اتفاقی افتاده باشه ...چی می شد من انقدر منفی فکر نمی کردم ؟!...نفسمو با شدت دادم بیرون وگوشیمو ازکیفم بیرون آوردم ...رو اسم سهنددکمه ویس کال زدم ...دفعه اول برنداشت ...دیگه داشت عصبانیتم به انفجار می رسید...قطع کردم ودوباره زدم ...انقدر صبر کردم تا گوشی برداره اما بعد یه مدتی صدای زنی رو شنیدم که میگه بابا دست بردار چل کردی طرفو!!!!
تا گوشیمو پرت کردم تو کیفم که برم بیمارستان صدای زنگش بلند شد...با عجله جواب دادم :
- معلومه توکجایی؟؟؟
- نتونستم جواب بدم
از صداش شوکه شدم ...با تته پته گقتم :
- سهند ...سهند چرا صدات گرفته ؟؟؟گریه کردی ؟؟؟
- نه ...
- دروغ نگو...توروخدا چی شده ؟!
- چیزی نیس ...فقط ...
- فقط چی ؟؟؟ جواب آزمایش اومده آره؟؟؟
سهند جواب نداد ...صدای نفساشو می شنیدم ...داد زدم :
- مثبته ؟!آره سهند جواب منو بده ایدز داره ؟!
- نه نه به خدا نه
- پس چته تو ؟!چی شده ؟!
- کجایی یگانه ؟!
- دم خونه شهاب
- باش الان میام دنبالت
- برا چی ؟!
صدای بوق ممتد.............. به ساعتم نگاه کردم نه شب بود ...به دیواری تکیه دادمو خودمو کشیدم پایین ...آسمونو نگاه کردم ...مشکی مشکی پراز ستاره های ریز ودرشت ...درخشان وکم نور...چشمک زن وثابت ...کاش منم مثل ستاره ها یه روز ازخوشحالی چشمک بزنم ...پررنگ شم ...درخشان ...انقد که تو فقط فکرم درخشیدن باشه ...فقط خودم نه ...نه کسی دیگه ...نه شهاب!
درک نمی کردم هیچی رو ...کارام ...رفتارام ...گفته هام ...گریه هام ...دلیلشونو نمی فهمیدم ...کاش اونی نباشه که تو فکرمه ...کاش دلیل همه اینا دلسوزی باشه کاش!
نوریه ماشین داشت چشمامومی زد ...با صدای بوق ماشین تازه فهمیدم سهنده ...بلند شدم وسلانه سلانه راه افتادم به سمت ماشینش ...سوار شدم وبدون اینه سلام کنم گفتم :
- پش شهاب کو؟!
سهند گاز ماشینو گرفت وگفت :
- میگم بهت
- چرا مرخص نکردن پس؟!جواب آزمایش چی شد ؟!
- .........
- با توئما ...دارم از سردرد میمیرم بگو چی شده راحتم کن
- .....
- کری ؟؟؟؟؟
یهو سهند جوش آورد ...داد زد:
- یه کم دندون رو جیگر بذار...می فهمی
سهندی که همیشه می خندید ..شوخی می کرد ومنو دل داری می داد...حالا یه اعصاب داغون داشت که منم از ترس ساکت شدم ...دزدکی نگاش کردم ...اشک تو چشماش جمع شده بود...هی لبشو گاز می گرفت ولی انقد غرق بود که نمی فهمید سرعتش رو صد وشصته !!! همون موقع با سرعت از رو یه سرعت گیر رد شدیم .ماشین تا ده متر رفت هوا وبرگشت رو زمین ...نزدیک بود چپ شیم ...از ترس یه جیغ بلند کشیدم ...سهند بی خیال بازم گاز می داد...
- دیوانه الان به کشتن میدیمون
جواب نمی داد...خیلی کلافه بود ...منم کم کم از رفتاراش دلهرم بیشتر شد ...دیگه مطمئن شدم یه چیزی شده ...شهاب کجا بود؟!..اگه بیمارستان بود سهند منو کجا می برد ؟!اصلا چرا سهند گریه می کرد؟!...مگه نگفت شهاب ایدز نداره ؟1خب حتما نداشته دیگه حتما جواب آزمایشه مثبت بوده ...پس چرا داره از ناراحتی می ترکه .....
با ترمز وحشتناکش با شدت پرت شدم جلو! نزدیک بود سرم بخوره به داشبورد ولی خودمو گرفتم .قبل ازاینکه بخوام باهاش دعوا کنم پیاده شده بود...سریع پیاده شدمو ودنبالش راه افتادم ...بادیدن در بزرگ سبز رنگ روبرم ....دلم ریخت ....
کلانتری 112 تهران بزرگ .....
دلم مثل سیرو سرکه می جوشید ...خدایا قراره چه بدبختی دیگه سرمون بیاد؟؟؟سهند بی توجه به من که پشت سرش بودم می رفت ...توروخدا یکی به من بگه اینجا چه خبره ؟!!!!-سهند ...
از صدای داد من سهند برگشت نگام کرد...زود گفتم :
- تو روخدا بگو چی شده ؟
- بیا بهت می گم بیا...
دوباره راه افتاد...با یه پام محکم کوبیدم رو زمین ...لعنت به ...به کی ؟!...به شهاب به سهند به همه به خودم !!!
دنبال سهند از پله های ساختمون بالا رفتم بعدش وارد یه سالن فوق العاده شلوغ شدیم ...یه سالن که هر کی هرکی بود ...یکی گریه می کرد واونی که پسرشو زیر گرفته بودنفرین می کرد...یکی دستبند به دست پشت در اتاق نشسته بود یه مامورم بالاسرش ...یکی با دیگری دعوا می کرد که چرا خواهرشو به کتک گرفته ...یکی با صورت درب وداغون اومده بود براشکایت ...اوضاعی بود ...کلا برا تخریب روحیه جای عالی بود!!!!
دم یه اتاق که یه مامور با روپوش سبز ایستاده بود وایسادیم ...سهند رفت جلو ویه کم با مامور حرف زد...بعدش مامور سرشو تکون داد ودرو باز کرد.سهند اشاره کرد برم تو..من زودتر رفتم وبعدش سهند وارد شد..باهم سلام کردیم ...یه مرد حدودا چهل ساله با روپوش سبز مخصوص که رو شونش چند تا ستاره صلایی وصل بود درحالی که پشت میزش داشت یه چیزایی می نوشت .روی سمت راست روپوششم یه اسم دیدم با خط سفید نوشته بود"سرگرد محمدمهدی احمدی"سرشو بالا کرد ویه نیم نگاهی به ما کرد وبعد گفت :
- بفرمایید
سهند زود گفت :
- ببخشید به ما گفتن گمشدمون پیدا شده
گمشده ؟؟؟؟؟؟ کی گمشده ؟؟!!!!...از ترس به سهند نگاه کردم نگاشو می دزدید...نکنه نکنه شهاب !!!
صدای سرگرد توجهمو جلب کرد :
- گمشده شما ؟؟؟ اسمش چی بوده ؟!
سهند نگاه من کرد وبعد ازیه مکث مغموم گفت :
- شهاب کیانی
زانوام تا شد...بازم شکستم !...سهند اومدم طرفم ...دستشو پس زدم وخودمو کشیدم رو صندلی کنار دیوار ...سرگرد داد زد :
- صالحی
در باز شد وهمون سرباز دم در اومد تو...با ادای احترام یه پاشو محکم کوبید رو زمین وسرشو بالا گرفت :
- بله قربان
- برا خانم یه لیوان آب بیار
- چشم
دوباره ادای احترام کرد ورفت بیرون ...سهند در گوشم حرف می زد ولی من نمی شنیدم ...گوشام ونگ ونگ می کرد...
صدای سرگرد رو شنیدم...سرمو بالا کردمو با ناامیدی با صورتی آویزون نگاش کردم :
- ما گمشده شما رو پیدا نکردیم ولی همین دوساعت قبل دوتا جسد بیرون شهر تو چند تا خرابه پیدا کردن ...از قرار معلوم اونا هم اعتیاد داشتن ...با نشونی هایی که شما دادین حدس زدیم که گمشده شما باشه ...می تونین برین جسدا رو شناسایی کنین؟!
یه سهند نگاه کردم ...اشک تو چشماش می جوشید ...من اشک نداشتم ...ولی بغض بدی گلمو فشار می داد ...احساس تنگی نفس می کردم ...سهند باصدای ضعیفی گفت :
- بله من میرم
- منم میام
هر دو با تعجب نگام می کردن ...سهند گفت :
- لازم نیس همین جوری ام داری پس می افتی
یهو بلند داد زدم :
- ولی من میام
سرگرد پرید وسط حرفم :
- آروم باشین خانم ..فقط یه نفر اجازه داره برا شناسایی بره ...بهتره ایشون برن چون خانوما تحمل این جور چیزا رو ندارن ..به خصوص که جسدا خیلی وحشتناک به قتل رسیدن !
قتل !!! قتل!!! قتل!!!
خدای من ...چی می شنوم ؟! قتل ...شهاب ...شهابو به قتل رسوندن ...؟! اون چیکار کرده که بکشنش ؟! تازه داشت ازبیمارستان مرخص می شد ...تازه دعاهام اثر کرده بود..تازه رنگ وروش جا اومده بود!
یعنی دیگه رمقی برام مونده بود که جسد خونیشو ببینم ؟! یعنی طاقت اینو هم داشتم ؟!داشتم یا نه ؟!...خدایا چقدر امتحان ؟!چقدر بدبختی ؟! یه آدم مگه چقدر جون داره ...خدایا قبول ...من شکستم زیر امتحانت کمرم خم شد ...خدایا بسه ...تمومش کن بسه هرچی کشیدم هرچی دیدم ....
نمی فهمیدم دور وبرم چه خبره ...فقط دلم میخواست کلمو محکم بکوبم تو دیوار ...انقد رنگ خون بهم بفهمونه که دارم میمیرم وخلاص ...
باسهند رفتیم بیرون ...سهند هرچی می خواست زیر بازومو بگیره نذاشتم ...با راهنمایی ی ه سرباز رفتیم سمت سرد خونه ...تقریبا جدا ازساختمون اصلی بودئ ...چند تا ساختمون تو در تو بود ...کاملا می شد فهمید سرزمین ارواحه !!!!...سرد بود وسفید سفید ...نذاشتن من برم داخل ...اما سهند رو بردن ومن دم در لرزون گریون وپراز اضطراب منتظرشدم ...زیرلب صلوات می فرستادم ...دندونام از سرما می خورد بهم ...بازم شهاب می خواست بره ...مگه اون دفعه به سهند نگفت "اگه خودتو تیکه تیکه کنیا دیگه برنمی گردم " چی شد پس ؟! اگه یکی از اونا باشه ؟! اگه واقعا این دفعه خانم کیانی بدون پسر شه ؟! اگه پرستار بودن من امشب برای همیشه تموم شه ؟!...شهاب ...شهاب بدقول تو گفتی دیگه نمی رم ...تو می خواستی خوب شی ...تو می گفتی حفظت می کنم ..تو می گفتی ازت دلگیر نباشم ....
نمی دونم چقدر گذشته بود که درباز شدوسهند با شدت پرید بیرون ...با سرعت خودشو به سرویس ساختمون بهداشتیا رسوند ...دنبالش دویدم ...پشت درایستادم ...
- چی شد سهند ؟! حالت خوبه ؟!
- فقط صدای عق زدنشو می شنیدم ...بیچاره این که مرد بود این حالو پیدا کرده بود ...اگه من می رفتم سکته می کردم وخلاص!!!
ده دقیقه بعد سهند با چشمایی قرمز و صورت آب زده اومد بیرون...با نگرانی نگاهش کردم ...تو نگاهش فقط یه چیز می دیدم :سرگردونی !
با من من گفتم :
- اون نبود نه ؟! بگو بگو که نبود بگو سهند
دستشو کشید رو صورت خیسش ...سرشو تکون داد...جیغ زدم :
- جون به لبم کردی
سرشو بالا کرد وبا چشمایی افتاده وحالتی زار نگام کرد ...آروم ...انقد آروم که لب خونی کردم گفت :
نه ...نبود...
[
+ نوشته شده در چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۲ ساعت 20:24
توسط sanam
|
تو این وب (که از یه عقده ساخته شده)براتون رمان انلاین می زارم.کامنت بدین.طز بدین کلا کمکم کنین دیگه:*